اولین ها
دیروز برای اولین بار به اتفاق همسرم، دختر گلم رو برای اصلاح مو به سلمونی که همسرم هم به اونجا میرن بردیم. اولش خیلی خوب و آروم بود و هر وقت ازش می پرسیدم, می خوای موهای شما رو هم اصلاح کنند میگفت: بله. اما وقتی روی صندلی نشست و شروع به اصلاح موهاش کردن, شروع کرد به گریه کردن و حسابی بیقراری میکرد. آقایی که موهای دخترم رو اصلاح میکرد، خیلی آدم محترم و صبوری بود و باحوصله موهای دختر گلم رو اصلاح کرد. عزیز دلم، بعد از اصلاح موهاش, خیلی سریع آروم شد و با اون آقا دست داد و براشون بوس فرستاد. ایشون هم یک بادکنک زیبا به خانوم خوشگله هدیه دادن. دستشون درد نکنه.
راستش بعد از اصلاح موهاش یکم پشیمون شدم. نمیدونم شاید بهتر بود خودم موهاش رو توی خونه اصلاح میکردم, شاید اینطوری کمتر اذیت میشد. البته به این هم فکر میکنم که باید دیر یا زود با این مسائل روبه رو بشه و بهشون عادت کنه.
دختر گلم, هر چقدر بزرگتر میشه شیطون تر و فهمیده تر میشه. چند وقتی بود که برای انجام دادن هرکاری شروع به جیغ زدن میکرد. میدونستم چون نمیتونه منظورش رو درست بهمون برسونه این کارو میکنه. البته فکر میکنم مریضیش هم توی این رفتارش بی تاثیر نبوده. بعضی وقتها هم از اینکه ازش دورم و نکنه به خاطر نبودنم, اینطوری نارحتیش رو نشون میده کلی از دست خودم ناراحت میشم. خداروشکر این روزها خیلی بهتر شده. دختر باهوشم توی اکثر موارد منظورش رو میرسونه و خیلی کمتر ناراحت و عصبانی میشه. حرفهایی که بهش میزنیم رو به خوبی درک میکنه و سعی میکنه باهامون حرف بزنه و منظورش رو بهمون برسونه.
دیروز برای اولین بار از کلمه من, برای نشون دادن خواستش استفاده کرد و برای من خیلی جالب و لذت بخش بود.
آروشای گلم خیلی خوشحالم که رابطت با بابایی انقدر خوبه و بابا عاشقانه تو رو دوست داره. من واقعاً به خاطر این همه توجه و محبتی که به من و شما داره ازش ممنونم.
شیرینی های دخترکم
هروقت از چیزی منعش میکنم یا بهش میگم آروشا شما نباید به این دست بزنی. با اون قیافه شیطون و بامزش شروع میکنه به بای بای کردن و بهم میگه خدافظ.
( یعنی که شما برو بزار من راحت کارم رو انجام بدم)
باهم بازی میکنیم و شما صدای ببری رو در میاری, من هم ادای ترسیدن رو در میارم و شما به مامان میگی نترس, نترس و دوباره صدای ببری رو از خودت در میاری. قربون دختر مهربون و عسلم.

از آب بازی بینهایت خوشت میاد, بعضی وقتها با صدای بلند و پشت سر هم بهم میگی: مامان آب بازی. میگم مامان من خسته ام نمی تونم. با اصرار بیشتر و صدای بلند تر میگی: مامان آب بازییییی. میگم مامان میخوای بری حمام؟ سرت رو تکون میدی میگی: حمو . عزیز دلمی، شیرینی. بیخود نیست من و بابا انقدر عاشقتیم.

دیروز که به خونه زنگ زدم. شروع کردی برام حرف زدن و صحبت کردن و وسط صحبت هات به شکل بامزه ای میخندیدی. آخ که چقدر ماه و دوست داشتنی هستی. به خاطر بودنت, خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم.
خنده هایت به من زندگی داد و عشق چشمانت مرا به اوج جنون کشید. صدای قلب توست که سکوت لحظه هایم را میشکند و این تپش عاشقانه قلبم است که هر لحظه هزاران یاس را تقدیم نگاهت میکند.
تقدیم به گل زندگیم
![]()
![]()



اولین ها 




